تبليغاتX
هری شان


هری شان

هرچی بگی تو وبلاگم می ذارم

سلام!

وقتی من و دوستام رفتیم نمایشگاه کتاب در غرفه کتابسرای تندیس ویدا اسلامیه رو دیدیم و ازش امضا گرفتیم. من از این امضا عکس گرفتم و براتون گذاشتم. اگه کیفیتش کمه ببخشید خیلی ریز نوشته شده.


نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:24 توسط هیاهو| |

سلام من تصمیم گرفتم این نمایشنامه رو از نسخه ی کوتاه شده ی انگلیسیش براتون ترجمه کنم.فعلا پرده ی اولش رو داشته باشید تا بعد ... . امیدوارم خوشتون بیاد

پرده اول   کپيولت ها و مونتاگ ها

صحنه اول  ميدان شهر ورونا

 

{سمپسون و گرگوري از راه مي رسند، در حالي که با خود شمشير دارند}

سمپسون: اگر امروز يکي از اون سگ هاي مونتاگ رو ببينم، حاضرم تا بهشون حمله کنم.

گرگوري: پس شمشيرت رو بيار  بيرون.دو تا از خدمتکاران مونتاگ دارن ميان.

{آبرام و بالتازار از راه می رسند}

سمپسون: من قیافه ی بدی به اون ها می گیرم و اون ها رو عصبانی می کنم.

آبرام: آیا شما می خوایند به ما قیافه ی بدی بگیرید، قربان؟

سمپسون (رو به گرگوری): اگر من بگم بله، قانونی رو نقص کردم؟

گرگوری: نه.

سمپسون (رو به آبرام): نه من قیافه ی بدی به شما نگرفتم، قربان. اما … قیافه ی بدی گرفته ام.

گرگوری: آیا سعی دارید با ما دعوا کنید،قربان؟

آبرام: شروع یه دعوا، قربان؟ نه،قربان.

سمپسون: خوب اگر می خواین که دعوا کنید من آماده ام.ارباب من مرد خوبیه-به خوبی ارباب شما.

 

{بن ولیو از یک طرف و تایبالت هم از طرف دیگر می رسد}

 

آبرام:نه یک مرد بهتر؟

گرگوری(رو به سمپسون): بگو بهتر.یکی از فامیلای ارباب مون داره می اد.

سمپسون(روبه آبرام):اون مرد بهتریه، قربان.

آبرام:داری دروغ می گی!

سمپسون:شمشیرت رو بیرون بیار،گرگوری.باید با اون ها بجنگیم.

 

{سمپسون و گرگوری شمشیر های خود را بیرون کشیده و دعوا را شروع می کنند}

 

بن ولیو: دعوا نکنید،مردان احمق!شمشیر های خود را کنار بگذارید.شما نمی دونید که دارید چی کار می کنید.

تایبالت(در حالی که شمشیر خود را بیرون می کشد):پس تو هم در این جنگ هستی،بن ولیو؟ برای مردن آماده شو!

بن ولیو:من فقط دارم سعی می کنم تا صلح رو برقرار کنم.شمشیرت رو کنار بگذار یا از اون برای جلوگیری از جنگ این مردان استفاده کن.

تایبالت:شمشیر تو بیرونه و داری درباره ی صلح حرف می زنی؟ من از این کلمه متنفرم، همونطور که از مونتاگ ها متنفرم.(در حالی که به سوی او حمله می برد) اینو بگیر!

 

{تایبالت و بن ولیو می جنگند.دو- سه تا از مردم ورونا هم می ان و شروع می کنن به جنگیدن}

 

مردم شهر: مرگ بر کپیولت ها! مرگ بر مونتاگ ها!

 

{لرد کپیولت و همسرش می رسند}

 

لرد کپیولت:این همه سر و صدا برای چیه؟(رو به سمپسون) برو و شمشیر بلند من رو بیار.

خانم کپیولت:برای چی شمشیرت رو می خوای؟

 

{لرد مونتاگ و همسرش از راه می رسند}

 

لرد کپولت:گفتم شمشیرم رو بیار!مونتاگ پیر اینجاست.شمشیر اون بیرونه و آماده ی جنگ

لرد مونتاگ(به همسرش):مانع من نشو!

خانم مونتاگ(در حالی که مانع اون می شه):تو نمی جنگی

 

{شاهزاده اِسكالِس با خدمت کارانش از راه می رسد}

شاهزاده:دشمنان صلح، شمشیر های خود را روی زمین بیندازید! این بار سومه، کپیولت و مونتاگ،جنگی که بین خانواده های شماست مانع برقراری صلح در خیابان های ماست.همه برن به خونه هاشون.کپیولت تو همین الآن با من بیا. مونتاگ تو هم فردا به دیدن من بیا.

 

{همه رفتند به جز لرد و خانم مونتاگ و بن ولیو}

 

لرد مونتاگ: کی این دعوا رو شروع کرد؟ حرف بزن بن ولیو.تو کجا بودی که این دعوا شروع شد؟

بن ولیو:خدمت کاران شما و خدمت کاران کپیولت داشتند دعوا می کردند.من سعی کردم مانع اون ها بشم.ولی بعد تایبالت خشمگین هم اومد و شروع کرد به جنگیدن.مردم بیشتر و بیشتر اومدند و به ما پیوستند.و بعد هم که شاهزاده اومد و همه چیز رو متوقف کرد.

خانم مونتاگ:امروز رومئو رو دیدی؟خیلی خوشحالم که اون توی این دعوای وحشتناک نبود.

بن ولیو:بانو، یک ساعت قبل از اینکه خورشید بالا بیاد، من رفتم که قرم بزنم و رومئو رو دیدم که در نزدیکی قسمت شرقی شهر  داشت قدم می زد. ولی اون فرار کرد و در تکه چوبی ناپدید شد.

لرد مونتاگ:مردم معمولا اون رو صبح خیلی زود همون جا ها با چهره ای غمگین می بینند.ولی وقتی خورشید بالا می آد   پسرم به خونه می ره و خودش رو در اتاقش حبس می کنه.

بن ولیو: شوهر خاله ی اشرافی من ، آیا دلیلش رو می دونید؟

لرد مونتاگ:من و خیلی از دوستاش ازش پرسیدیم ولی اون این رو مثل یه راز حفظ می کنه.ما تا وقتی ندونیم دلیل ناراحتیش  چیه نمی تونیم کمکش کنیم    

 

{رومئو می رسد}

بن ولیو:اوه اومد.من بالاخره خواهم فهمید که مشکلش چیه.

لرد موننتاگ: امیدوارم که علت واقعی رو به تو بگه.(به همسرش)بیا بریم،بانو.

 

{لرد مونتاگ و همسرش محل را ترک می کنند}

 

بن ولیو: صبح به خیر پسر خاله

رومئو:هنوز هم صبح خیلی زوده؟

بن ولیو: حدودا ساعت نهه

رومئو: اوه . ساعات ناراحتی به آرامی می گذرند.کسی که با عجله این جا رو ترک کرد.پدر من بود؟

بن ولیو: بله.چه غمی ساعات تو رو طولانی می کنه،رومئو؟ تو عاشق شدی؟

رومئو:بله. ولی من بانویی رو دوست دارم که منو دوست نداره.(به اطراف نگاه می کند) چه دعوای مهیبی این جا رخ داده؟

نه،نگو.قبلا همه شو شنیدم.نفرت عامل تمام این جنگ و دعوا هاست،ولی من از عشق بیشتر رنج می برم.

بن ولیو:خیل متاسفم که تو ناراحتی.بهم بگو،تو عاشق چه کسی هستی؟

رومئو:من زن زیبایی رو دوست دارم که اسمش روزالینه.ولی اون از من خوشش نمی آد.

بن ولیو:به من گوش بده.فراموشش کن.

رومئو:اوه،بگو چه جوری می تونم فراموشش کنم!

بن ولیو: از چشمات استفاده کن.به زن های زیبای دیگه نگاه کن.

رومئو: اگر من زنان زیبای دیگر رو با روزالین مقایسه کنم،فقط بیشتر به روزالین فکر می کنم.

بن ولیو:من می تونم بهت یاد بدم که چه جوری فرموشش کنی.

 

{رومئو و بن ولیو می روند}

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:27 توسط هیاهو| |

سلام. همونطور که می دونید چند وقت پیش سایت گرگینه بسته شد و با این حساب تنها وبلاگ همچنان قدرتمند دمنتور و سایت طفره زن و جادوگران و ... تعداد کمی از سایت ها و وبلاگ ها فعالند.و این یعنی کم کم نسل سایت ها و وبلاگ های هری پاتری در حال انتقراضه. پس جلوشو بگیرید

وبلاگ طفره زن به کمک دوستان هری پاتریستی که در زمینه ی تهیه مطلب فعالند برای انتشار مجله ی اینترنتی محبوب طفره زن نیاز داره. اگه می تونید حتما کمک کنید.

من لینک این وبلاگ رو در قسمت لینک های روزانه ی وبلاگ می ذارم .حتما مراجعه کنید.

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 18:4 توسط هیاهو| |

سلام دوباره امسال هم مثل سال های گذشته انتشارات کتابسرای تندیس توی نمایشگاه کتاب غرفه داره. سایت کتابسرای تندیس متن زیر رو در سایت خودش قرار داده:

کتابسرای تندیس مقدم شما را گرامی می دارد. مصلای تهران، سالن شبستان، راهروی ۱۴، غرفه ۳۵.
دیدار با ویدا اسلامیه در بیست و دومین نمایشگاه کتاب.
ویدا اسلامیه مترجم کتابهای هری پاتر در روزهای جمعه ۱۸ اردیبهشت و جمعه ۲۵ ادریبهشت از ساعت ۱۱ الی ۱۹ آماده پاسخ گویی به شما دوستداران کتاب می باشد.

امیدوارم همه تون بیاید.من خودم جمعه آخر با دوستام می خوام برم.شمام حتما بیاین راستی حتما یه سری هم به غرفه کتاب های بنفشه بزنید.و دیگه ... همین اهان نظر هم بدین

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:44 توسط هیاهو| |

سلام به همه ی افراد گوگول و در واقع بی کار

شوخی کردم. جدی نگیرید.برای اولین مطلب می خوام چند تا عکس از فیلم محبوبم یعنی هری پاتر بذارم.

فیلم 6

جینی در مهمانی اسلاگهورنمک گونگال

هری گوگول

هری . مالفوی

امیدوارم خوشتون بیاد

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 19:2 توسط هیاهو| |


Design By : Night Skin





Powered by WebGozar